عاشقانه ترین وبلاگ پریا
کنار برکه ی دلم نشستم و نیامدی دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی سوال کردم از خدا نشانه ی خانه ی تو را سکوت کرد و در سکوت شکستم و نیامدی مادرم.... ای مهربان ترینم.... مادرم.... ای که می دانم هر نفست .... بسته به نفس زاده تو است.... ای کاش من هم همان گونه که عرشیان تو را ارج می نهند.... می توانستم بهشت را به پایت بریزند.... می دانم از لحظه اثبات بودنم.... تا آن موعد که دست تقدیر ما را از هم جدا کند.... دل مهربانت دریا است پر آشوب.... از هر تکان.... از رحم وجودت.... تا آخرین لحظه بودن.... مشیت آفرینشت را بنازم.... دستانت بوسه باران باد.... دست خودت نیست تا چشمانت را دیدم دلم لرزید ای کاش به هرجا که نظر میکردی/من مردمک چشم سیاهت بودم سال ها بعد که چشمان تو عاشق میشوند.... افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود..... یکی بود یکی نبود یکی بود یکی نبود زیر این سقف کبود،یه غریب آشنا دل و جونم و ربوداینجوری نگام نکن گل یاس مهربون اون غریبه خودتی همیشه با من بمون...
امــــ ـــــــا
رنگـــــــــــ چشــــــمان مـــــــادرمــــــــان را
از یــــــــــاد مے بریـــــــــــــم ...
زن که باشی......
گاهی دوست داری
تکیه بدهی...پناه ببری...ضعیف باشی
دست خودت نیست
زن که باشی......
گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
شاید عطر تلخ و گس مردانه اش
لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد
دست خودت نیست
زن که باشی......
گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست خودت نیست
زن که باشی......
هم? دیوانگی های عالم را بلدی ... !!!
تا تو را دیدم دیگر چشمهای جز تو کسی را ندید
پرنده ی تنها از قفس دلم پرید
قلبم صدای تپشهای قلبت را شنید ، سرنوشت لبخندی زد و گفت شما عاشقید.
ای کاش گل باغ بهارت بودم/اندر سخن عشق هزارت بودم
قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |